از آخرین نوشته م ۴ سال میگذره

چهارسال پرفراز و نشیب

اینبار کسی تبر به دست تیشه به ریشه م نزد

مرد و مردونه موند پای زندگی

اولش که شروع شد، عشقی نبود، دوست داشتنی در کار نبود.

اومد گفت همراه بشیم؟ سبک سنگین کردم، گفتم باشه

تو عاشقی زمین خورده بودم. دل و دماغی نمونده بود واسه دوباره عاشقی،،، با خودم گفتم بی خیال با عادت هم میشه زندگی کرد

اما الان به دوست داشتن هم عادت کردیم و ثمره عشقمون یه پسر دوساله ست💖❤