سلام دوباره
از آخرین نوشته م ۴ سال میگذره
چهارسال پرفراز و نشیب
اینبار کسی تبر به دست تیشه به ریشه م نزد
مرد و مردونه موند پای زندگی
اولش که شروع شد، عشقی نبود، دوست داشتنی در کار نبود.
اومد گفت همراه بشیم؟ سبک سنگین کردم، گفتم باشه
تو عاشقی زمین خورده بودم. دل و دماغی نمونده بود واسه دوباره عاشقی،،، با خودم گفتم بی خیال با عادت هم میشه زندگی کرد
اما الان به دوست داشتن هم عادت کردیم و ثمره عشقمون یه پسر دوساله ست💖❤
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 1:31 توسط نغمه
|