سلام دوباره

سلام به همه و به خودم

چندسال گذشته از آخرین پستم

نمیدونم چرا اینجا رو یادم رفته بود

امروز ۱۰ دی ۱۴۰۳

دوتا پسر دارم ماکان۵ سالشه و آرمان ۱ سال و یکماه

مهرداد هم توی اتاق خوابه

منم روی کاناپه نشسته بودم به روزای زندگیم فکر میکردم

ساعت ۴ صبحه و من یهو یادم افتاد یه وبلاگ داشتم

کاش زودتر یادم میفتاد و اینجا می‌نوشتم همه ی حرف هام رو

سلام به همه و به خودم

چندسال گذشته از آخرین پستم

نمیدونم چرا اینجا رو یادم رفته بود

امروز ۱۰ دی ۱۴۰۳

دوتا پسر دارم ماکان۵ سالشه و آرمان ۱ سال و یکماه

مهرداد هم توی اتاق خوابه

منم روی کاناپه نشسته بودم به روزای زندگیم فکر میکردم

ساعت ۴ صبحه و من یهو یادم افتاد یه وبلاگ داشتم

کاش زودتر یادم میفتاد و اینجا می‌نوشتم همه ی حرف هام رو

سلام دوباره

سلام به همه و به خودم

چندسال گذشته از آخرین پستم

نمیدونم چرا اینجا رو یادم رفته بود

امروز ۱۰ دی ۱۴۰۳

دوتا پسر دارم ماکان۵ سالشه و آرمان ۱ سال و یکماه

مهرداد هم توی اتاق خوابه

منم روی کاناپه نشسته بودم به روزای زندگیم فکر میکردم

ساعت ۴ صبحه و من یهو یادم افتاد یه وبلاگ داشتم

کاش زودتر یادم میفتاد و اینجا می‌نوشتم همه ی حرفه‌ام رو

اینگونه عاشقی آرزوست

کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ میکنم؟

آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟
ترسیده ای؟
از كه؟
از جهان؟ 
من جهانت.


از گرسنگی؟
من گندمت.


از بیابان؟ 
من بارانت.


از زمان؟
من كودكیت.


از سرنوشت؟
آه، من هم از سرنوشت می‌ترسم ...

*شمس لنگرودي

جنگیدن

نوشته بود کسی را آنچنان دوست داری که برایش بجنگی؟

گفتم از جنگ ها برگشته ام

با زخمها و موی سپید

ویاد گرفته ام که صبور باشم و به تماشا قانع ...

 

از امسال نوروز ۱۴۰۱ صبور خواهم شد و قانع

دلم جوونه زد...

آره دلم جوونه زد بعد حدود ۲ سال

این شاخه نورسته، الان شده یه درخت جوون ، طوفان های شدیدی رو به خودش دید، یه روزایی میخواست از ریشه کنده بشه ولی طاقت آورد، خدا خواست که بمونه...

مهرداد اهل شعر نیست، براش میخونم هم خیلی متوجه نمیشه،

بلد نیست بگه دوستت دارم...

بلد نیست از احساسش بگه ...

بلد نیست قربون صدقه بره...

بلد نیست تولد و سالگرد ازدواج و اینا رو بگیره...

....

ولی بلده نصف شب بیدار بشه پتو سرم بکشه،

بلده واسم چیزایی که دوست دارم رو مهیا کنه

بلده از نگاهم غم و شادی رو بخونه

بلده امن باشه

بلده پناه باشه

بلده پام وایسه و سینه سپر کنه

 

ادامه نوشته

سلام دوباره

از آخرین نوشته م ۴ سال میگذره

چهارسال پرفراز و نشیب

اینبار کسی تبر به دست تیشه به ریشه م نزد

مرد و مردونه موند پای زندگی

اولش که شروع شد، عشقی نبود، دوست داشتنی در کار نبود.

اومد گفت همراه بشیم؟ سبک سنگین کردم، گفتم باشه

تو عاشقی زمین خورده بودم. دل و دماغی نمونده بود واسه دوباره عاشقی،،، با خودم گفتم بی خیال با عادت هم میشه زندگی کرد

اما الان به دوست داشتن هم عادت کردیم و ثمره عشقمون یه پسر دوساله ست💖❤

فریدون مشیری

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

شراب شعر چشمان تو

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند
همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا، همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو می کند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور می بینم که می آیی
تو را از دور می بینم که می خندی
تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!

سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سلام دوباره

دوسالی هست که ننوشتم و سکوت کردم

سکوت کردم تا نشنیده ها رو بشنوم

سکوت کردم تا میان این همه بی انصافی و بی عهدی ، نغمه ایی پر امید دلم را نوازش کند

کشاندیم به سکوت و به انتظار نشاندی

حالا دلم جوانه زده

امیدوارم این شاخه نو رسته تنومند شود ....

زیر پاهایم میلرزد نکند کسی تبر به دست باز تیشه به ریشه ام بزند

منا

امروز شنبه است 4 مهر

داشتم صفحه اول روزنامه ها رو بارگذاری می کردم طبق روال هر روز

تیتر و عکس تمام روزنامه ها رو حادثه فجیع و دلخراش منا پر کرده

بغضی عجیب گلومو فشار میده

تتیر یکی از روزنامه ها لعنت رو به ال سعود رو زبونم جاری کرد" آل سعود از کشته پشته ساخت"

کشته های  هم کیش هم آیین هایم چه غریبانه و مظلومانه روی هم انداخته شده اند.

العجل یا مولا یا صاحب الزمان (عج)

تو غریبی و شیعه هات هم غریب...........